تبليغاتX
کلبه ی پارسا
کلبه ی پارسا
خدایا

خداوندا.....

براي همسايه که نان مرا ربود، نان !!

براي عزيزاني که قلب مراشکستند، مهرباني !!

براي کساني که روح مرا آزردند، بخشش !!

و براي خويشتن خويش آگاهي و عشق مي طلبم.....


2 نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 19:54  توسط پارسا  | 

مریم حیدرزاده:

نامه تو چقدر زیبا بود هر خطش را سه مرتبه خواندم

بعد آن را به روی یک دفتر تا نخورده قشنگ چسباندم

نامه تو چقدر خوش بو بود بوی گل های رازقی می داد

حرف هایت هنوز هم طعم عطر پاییز عاشقی می داد

گفته بودی عجیب دلتنگی دل من هم برای تو تنگ است

پیش من هم غروب غمگین است پیش من هم طلوع کم رنگ است

خوشم آمد چقدر دانایی حالی از حال من نپرسیدی

ولی از پشت قاب دلتنگی زردی ام را چه زود فهمیدی

یاس زرد دو خانه آن طرف تر داشت، دیشب تو را دعا میکرد

تشنه بود و نبودی او داشت التماس پرنده ها می کرد!!

گقته بودی ز غیبت باران باز هم درد مشترک داریم

تا بخواهی شقایق تشنه گل سرخ پر از ترک داریم

دوریت کار دست من داده فاصله که میان ما کم نیست

هیچ کس روزگار و اقبالش مثل ما بی نشان و مبهم نیست

فکرت این جا میان گلدان است جلوی چشم آرزو هایم

تو خودت را به جای من بگذاز تو دلت سوخت من چه تنهایم!؟

سال ها می شود که با عکست توی این شهر زندگی کردم

با یکی دو تماس کوتاهت ماه ها رفع تشنگی کردم

ولی آخر چقدر بنشینم نامه ای حرف روشنی چیزی

گل خشکی میان این کاغذ که به آن وعده ای بیاویزی

بنویس از خودت از این نامه دو سه خط مختصر فقط فهرست

فقط این بار خواهشی دارم عکس تازه برای من بفرست

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 17:58  توسط پارسا  | 

فرياد من از داغ توست ...... بيهوده خاموشم مکن ...... حالا که يادت ميکنم ...... ديگر فراموشم مکن ...... همرنگ دريا کن مرا ...... يکبار معنا کن مرا
2 نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 22:58  توسط پارسا  | 

بی گمان زیباست آزادی....
ولی من چون قناری دوست دارم در قفس باشم که زیباتر بخوانم .
در همین ویرانه خواهم ماند و از خاک سیاهش شعرهایم را به آبی دنیا می رسانم.
گر تو مجذوب کجا آباد دنیایی....
من اما جذبه ایی دارم که دنیا را به این جا می کشانم .
نیستی شاعر .. نیستی شاعر؛ که تا معنای حافظ را بدانی ...
ورنه بیهوده نمی خواندی به سوی عاقلانم ....
عقل یا احساس
حق باچیست ؟؟
پیش از رفتن ای خوب
کاش می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم .............
2 نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 0:5  توسط پارسا  | 

خیال

کارم این است که شب ها به خیال تو بگریم

گاهی از رنج خود و گه زملال تو بگریم

قطره اشک تو را دیدم و در گریه نشستم

چه صفایست که با اشک زلال تو بگریم

باید از این همه غم سر به بیابان بگزارم

تا به حال دل دیوانه و حال تو بگریم

چه کنم ؟ غیر خیالی نبود دیدن رویت ...

چاره انست که هر شب به خیال تو بگریم

دوش گفتی مگرازعشق من اینگونه ملولی ؟!

وای از این درد که باید به سوال تو بگریم!!

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 23:48  توسط پارسا  | 

دلم برای کسی تنگ است

که آفتاب صداقت را

به میهمانی گلهای باغ می آورد

دلم برای کسی تنگ است

که چشم های قشنگش را

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

وشعرهای قشنگی چون پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودکی معصوم

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی را

نثار من میکرد ...

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین شمال

و در جنوب ترین جنوب

همیشه در همه جا

آه با که بتوان گفت

که بود با من و

پیوسته نیز بی من بود

وکار من زفراقش فغان و شیون بود

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

کسی ...

دگر کافیست!!!....

 

2 نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 23:52  توسط پارسا  | 

دستانم بوی گل میداد

                            مرا به جرم چیدن گل محکوم کردن

ولی هیچکس فکر نکرد

                                       شاید گلی کاشته باشم.

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 23:54  توسط پارسا  | 

وای باران باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟!

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

وای باران باران

پر مرغان نگاهم را شست

خواب رویای فراموشیهاست

خواب را دریابم

که در آن دولت خاموشی هاست

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها میبینم

و ندایی که به من میگوید:

" گرچه شب تاریک است

دل قوی دار

سحر نزدیک است

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 13:21  توسط پارسا  | 

امروز را به باد سپردم

امشب کنار پنجره بیدار مانده ام

دانم که بامداد

امروز دیگری را با خود می آورد

تا من دوباره آن را

بسپارمش به باد ...

2 نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 15:21  توسط پارسا  | 

بس که دیوار دلم کوتاه است

هر که از کوچه تنهایی من میگذرد

به هوای هوسی هم که شده

سرکی می کشد میگذرد!!

 

2 نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 0:45  توسط پارسا  | 

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف

در متن ادراک یک کوچه تنهاترم .

بیا تا برایت بگویم

چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من

شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکرد

و خاصیت عشق این است!...

کسی نیست ...

بیا زندکی را بدزدیم آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین ،عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل میکنند!!

بیا آب شو مثل یک وا‌‌ژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من

جرم نورانی عشق را ...

2 نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 21:37  توسط پارسا  | 

شفق نگاهت

به سرخی انارهای دلت بود

نگاهت میکنم

طلوع خواهی کرد!...

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 13:48  توسط پارسا  | 

چنان دل کندم از دنیا

که شکلم

شکل تنهایی است!!...

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:57  توسط پارسا  | 

گوش کن جاده صدا می زند از دور قدم های تو را

چشم تو زینت تاریکی نیست

پلکها را بتکان

کفش به پا کن و ارام بیا

و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را ،

مثل یک قطعه آواز به خود جذب کند

پارساییست در آنجا که تو را خواهد گفت:

بهترین چیز نگاهیست که از حادثه عشق تر است

 

2 نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 16:48  توسط پارسا  | 

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت.
سالهاست که از دیده برفتی لیکن،
دلم از مهر تو اکنده هنوز.
دفتر عمر مرا
دست ایام ورق ها زده است
زیر بار غم عشق،
قامتم خم شد و پشتم بشکست.
در خیالم اما همچنان روز نخست،
تویی ان قامت بالند هنوز.
در قمار غم عشق دل من بردی و با دست تهی،
منم ان عاشق بازنده هنوز.
اتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش،
گر که گورم بشکافند عیان می بینند،
زیر خاکستر جسمم باقی است،
اتشی سرکش و سوزنده هنوز.


2 نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 12:43  توسط پارسا  | 

 شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

 تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم٫

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم

 پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های ابی احساس،

تورا از بین گلهایی که در تنهاییم رویید٫ با حسرت جدا کردم

 و تو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی :

 دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی

 و من تنها برای دیدن زیبایی ان چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم.

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت٫

چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

 نمیدانم چرا رفتی...؟ نمیدانم چرا...؟ شاید خطا کردم

و تو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی

 نمیدانم کجا...؟ تاکی...؟ برای چه...؟

 ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

 و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

 و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

 و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتنت اسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد٫

من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت

 کسی حس کرد٫ من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

 و من با انکه میدانم تو هرگز یاد مرا با عبور خود نخواهی برد

 هنوز اشفته چشمان زیبای توام برگرد...

 برگرد و ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

 و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

 کسی از پشت قاب پنجره ارام و زیبا گفت :

 تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

 در راه عشق و انتخاب ان خطا کردم .

 و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

 در امواج پاییزی ترین ویرانی یک دل

 میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمیدانم چرا؟

 شاید به رسم عادت پروانگی مان باز

 برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم...

 

2 نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 16:1  توسط پارسا  | 

ای آیه مکرر آرامش

می خواهمت هنوز

هنوز هم دریای آرزو ،

در این دل شکسته من موج می زند

راهی به دل بجو!.....


2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 23:17  توسط پارسا  | 

گیرم چند قدم دیگر هم ادامه دهم

به آرزو هایم نخواهم رسید

تازه گذشته هایم را هم ازدست داده ام

پس بهتر است برگردم

همان کلبه ی پارسا عالمی دیگردارد.

2 نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 12:24  توسط پارسا  | 

دلم از همان ابتدای بلوغ گرفت

ومرز این بلوغ

کودکیم را در بیگانگی غریزه نهاد

و آینه ای در دستانم سبز کرد

تا انعکاس خیس این نجوا را

به نظاره باشم:

تا بود و هست و خواهد بود

کودکی رمز سرداری عشق است

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 23:43  توسط پارسا  | 

باز من و شب

من و این شهر غریب

من و یک تنهایی

یک خلوت راز آلوده

من و بخت

من و تلخ ترین قصه چرخ

من و بیداری ها و سکوتی سنگین.

من و مهتاب خدا

من و یک صبح شبانه

من و رویش شبنم عشق

روی خاطره هستی گل تا به اندیشه شوم

پر زدن شب پره ای.

منم و دریاها

امواج خیال

بر ساحل بستئ خاب می کوبند

مردمان در خابند

گویی همه از ظلمت روز به تنگ آمده اند

باز من و شب

یک تنهایی

و خدا می داند

که در این بیداری به چه حد تنهایم.

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 23:42  توسط پارسا  | 

در این شهر خاموش

دیوانه ها دیگر نمی رقصند

ساز نمی زنند

دیوانه ها

همه گریانند.

در این شهر خاموش

تکه های شکسته آینه

راه بر کسی نمی بندد

تا در خود بنگرد.

در این شهر خاموش

عشق از خیابان نمی گذرد .

جای پای هیچ مردی

بر تلی از خاک نمی ماند.

کسی از باد نمی پرسد: از همسایه چه خبر؟

و سلام کوچه ها

بی پاسخ.

در این شهر خاموش

دستان هیچ کودکی

به نخ بادبادکها آشنا نیست

ایستگاه تباهی پر مسافر.

در این شهر خاموش

سکوت سایه ها

میرسد فریادشان تا خورشید.........

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 23:41  توسط پارسا  | 

مرداب تنها بود و من تنها تر

مرداب آرام بود و من هم در آرامش به او نظاره میکردم

مرداب ساکت بود و مرا نیز سکوت فراگرفته بود

مرداب را دوست دارم

او بزرگ است

آرام است

ولی غمگین

و دل پر دردی دارد

حتی تکان هم نمی خورد

که اگر تکان بخورد

وآرامشش به هم بخورد

دیگر مرداب نیست!

با همه اینها

ناگهان از او بدم آمد

متنفر شدم

چون از بی تحرکی و بی تعصبی

او را لجن فرا گرفته...

مرداب تنها بود و من تنها تر

 یادتان باشد

مرداب نمانید...

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 0:38  توسط پارسا  | 


تنهایم اصیل است


و اصالتم به جغدهای آواره شهر سوختگان میرسد



تنهایی مرا تو درک نخواهی کرد

سایه ام بر روی هیچ دیواری نیست


انزوای من اصیل است و بی سایه




ناله های مرا از دورترین بیشه دنیا گوش کن




ناله هایم تلخ است



پر از تنهایی



بغض تنهایی من را تو نخواهی فهمید


هیچکس را فراموش نکردم اما


خود فراموش شدم



ناله هایم تلخ است



بغض تنهایی من را تو نخواهی فهمید
....



تو نخواهی فهمید

 .... 

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 0:27  توسط پارسا  | 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد.

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

که او یکریز م پی در پی

دم خویش را در گلویم سخت بفشارد

تا بدینسان بشکند دائم

سکوت مرگبارم را.

2 نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 14:13  توسط پارسا  | 

خداوندا

اگر روزی بشر گردی

ز حال ما خبر گردی

پشیمان می شدی از قصه خلقت

زمین و آسمان را کفر می گویی

                                 نمی گویی ؟

2 نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 23:31  توسط پارسا  | 

ای شرم!

ای کبود!

تنها برای مردمک چشمان اوست

    گر می پرستم ات.   

                                                                                                         

2 نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 18:31  توسط پارسا  | 

صداي شكستنم را نشنيدي؟؟؟

 

تا كي به اميد فرداي پر از مهرباني فال بگيرم با حافظ؟؟ تا كي از فرصت استفاده كرده و يك دل سير گريه كنم لابه لاي باران ها؟؟؟ هنوز صدايت از دفتر دلم پاك نشده است... وخط خطي هاي نگاهت !!!

آنقدر آه كشيدم و نگاه كردم به ابرها كه آسمان رنگ انتظارم شد...چشمانت خيال گفتن رازي را دارد.. كه لبهايت طفره مي روند.. شايد راز رفتن است و جدايي... شايد هم تنفر.... بگو .. در خلوت يلداي ام بگو تا من از دلواپسي و گورها از تنهايي به در آيند..... پرسه ميزنم ميان دلتنگيهاي خويش... تداعي ميكنم خاطره ها را ... عشق را كم و بيش!!! شايد گره از اندوهم گشوده شود با ته مانده طاقتي ... لمس ميكنم زندگي ساطور شده را و خود را كه در چك چك سلولهايم پير مي شوم.....هنوز بر لبهايت ننشسته ..نوشيدي ام و من كيش شدم ...وتو مبهوت و مات !!! هيهات از بازي روزگار ... هيهات!!!

بي آنكه بدانم روزي برايم خاطره اي خواهي شد به زندگي لبخند زدم و به عشق سوگند خوردم ... حالا!!! چهره ژوليده ام را در آئينه كه مي بينم فكر ميكنم كه آنقدر با خودم صميمي شده ام كه بگويم مرگ بر اعتماد....

طعنه هاي عقرب گونه ات هم عشق را از چشمم نينداخت... تنها به من آموخت عشق بايد الهي باشد و بس.....!!!

گاهي اوقات خود را گم ميكنم... مثل حالا!!!

اما صدايي انگشت به دهان مي گويد: فكر ميكنم شما را جايي ديده ام !

اما نميدانم مگر سواد ندارند... روي پيشاني من كه نوشته شده صاحب اين عكس سالها قبل مرده است.....

شايد تو هم مسافري عجول بودي كه نخوانده رفتي يا من راوي بي تجربه آخرين قصه كه بدون هيچ صدايي با خيالي كه ديگر رنگ نداشت روي خودم خط كشيدم..... آري روي خودخط كشيدم ... من مرده ام... گريه بي فايده است... گريه مكن..مهربان باش مهربان!!!!!!!!

سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي

دل زتنهايي به جان آمد خدا را همدمي

چشم آسايش كه دارد از سپهر تيزرو

ساقيا جامي بمن ده تا بياسايم دمي

زيركي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت

صعب روزي بوالعجب كاري ، پريشان عالمي

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل

شاه تركان فارغست از حال ما ، كو رستمي ؟

 

در طريق عشقبازي امن و آسايش بلاست

ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمي

اهل كام و ناز را در كوي رندي راه نيست

رهروي بايد جهان سوزي نه خامي بيغمي

آدمي در عالم خاكي نمي آيد بدست

عالمي ديگر ببايد ساخت وزنو آدمـــــــــي

خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندي دهيم

كز نسيمش بوي جوي موليان آيدهمي

گريه حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق ؟

كاندرين دريا نماند هفت دريا شبنمي

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 23:28  توسط پارسا  | 

روزي که ما  کبوترهاي ِمان را پيداشد
و مهرباني دست ِ زيبائي را گرفت.
روزي که کم‌ترين سرود
بوسه بود
و هر انسان
براي ِ هر انسان
برادري‌ست.
 
 
روزي که ديگر درهاي ِ خانه‌شان را نمي‌بندی
قفل
افسانه‌ئي‌ست
و قلب
براي ِ زنده‌گي بس است.
روزي که معناي ِ هر سخن دوست‌داشتن تو است
روزي که آهنگ ِ هر حرف، زنده‌گي‌ست
تا من به خاطر ِ آخرين شعر رنج ِ جُست‌وجوي ِ قافيه نبرم
 
 
روزي که هر لب ترانه‌ئي‌ست
تا کم‌ترين سرود، بوسه باشد.
روزي که تو بيائي، براي ِ هميشه بيائي
و مهرباني با زيبائي يک‌سان شود.
روزي که ما دوباره براي ِ کبوترهاي ِمان دانه بريزيم...
 
 
و من آن روز را انتظار مي‌کشم
حتی روزي
که ديگر
نباشم
کجایی ستاره عشق من ؟
ستاره دلم هنوز بيداري ، باز هم امشب خواب نداري
 
نَكنه تو. هم مثل من عاشقي ، چشم انتظاري
 
نكنه تو هم توو شب ها ، خسته از غبار جاده
 
خواب مهتابو مي بيني كه مياد پاي پياده
 
 
 
نكنه هجوم ابر ها ، تو رو هم از ما بگيره
 
ستاره براي بودن بودن ديگه فردا خيلي ديره
 
حالا كه خورشيد طلسمِ قلعه ي سنگي خوابه
 
تو نگو عشق ها دروغه ، تو نگو دنيا سرابه
 
با كدوم بهونه بايد شب و از توو كوچه دزديد
 
گل سرخ عاشقي رو به غريبه ها نبخشيد
 
ستاره ، همه غرورم ، پيش كش ناز تو باشه
 
 
 
تو بمون تا چشماي من با سپيدي آشنا شه
 
من اگه اسير خاكم ، تو كه جات تو آسمونه
 
دلخوشم به اين كه هر شب تو بياي روو بوم خونه
 
 
همنشين ابر و ماهي ، توي اون همه سياهي
 
نكنه اونقده دور شي كه ديگه منو نخواهي.
 
 
 
 
 
2 نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 22:44  توسط پارسا  | 

و چه سخت است امروز

ديدن مردم شهر

و در اين تنهايی

دوش در دوش نگاه تو و من

سايه هامان بيشتر ماءنوسند

و چه سخت است امروز

گفتن واژه ای از رنگ سلام

دادن شاخه ای از يك گل سرخ

به نگاه كسی از جنس خودت

و چه زيباست ميان سردی پاييزان

شال بر دوش و كلاهی بر سر

باز هم قلب و دلی می خواند

اينهمه عاشقی است روی زمين

هر كسی عاشق يك گوشه دنج

در كنارش قلبی ست

می تپد باز برايش شب و روز

و به او می گويد

دوستت دارم نگاه مهربان

و خداوند چه حسی دارد

و خداوند چه شوری دارد

اين همه عاشقی از آن خداست

و چه زيباست خدا می بيند

بندگانش عاشق يكديگرند

و چه شوری دارد

                             و چه عشقی در ميان مردمان لبريز است

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 0:17  توسط پارسا  | 

 

نه با اندوه باید ماند
نه غم را باید از خود راند
بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم باشیم...
چقدر این زندگی زیباست
که من بعد از چه طولانی زمانی ،
يافتم عشق و تو را با هم.
تو را من دوست میدارم
- اگرچه خوب میدانی
وگرچه در غزلهایم
به تأکید فراوان گفته ام این را –
تو را من دوست میدارم
و با تو زندگی زیباست
و بی تو زندگانی ....
بگذریم از این سخن ...
بیجاست !
برای با تو بودن این شروع بی نظیری بود،
اگر بهارمی دانست،
برایم عنچه سرخ گلي را میشکوفانید
که با آن خیر مقدم گویمت
اما نمیدانست
 
گمان می کرد ، روز آخر دیدار ما آن روز بهاری است
- و شاید من خودم هم اين چنین بودم ! –
پذيرایت شدم ، با بوسه و لبخند
تنت چون ديدگانت سرد
و احساس گریزی بی امان در چشم تو پيدا.
غروری سهمگین و وحشت آور بود،
که از چشم تو می بارید
و من با خويشتن گفتم:
« چگونه این غرور شرمگین‌ را بوسه باید داد؟! »
- که سیمای غرورم سهمگین تر از غرورت بود -
« تو را من دوست می دارم ! »
و با این جمله دیوار غرورم را شكستم من.
تمام داستان اين بود.
« تو را من دوست می دارم))
توهم … آیا … مرا … »
اما …
سؤالم چشم در راه جوابت ماند
و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود ؛
سكوتی سخت وحشت زا،
که من خود را در آن بازیچه دست تو می دیدم
ولی جرأت به خود دادم
 
و یکبار دگر – آرامتر اما -
زمام سرنوشتم را به دست جمله ای دادم
و با شرم از غرور خويشتن گفتم:
« تو را من دوست می دارم،
تو هم ... آيا ... ؟!»
ولی اینبار
تنت با حالتی مبهم ، به جای تو سخن می گفت
و استنباط من از گردش خون در رگت این بود:
« تو را من دوست می دارم! »
به دستت دست لرزانم گره میخورد
خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره میزد
و او سرهای ما را سوی هم می برد
و لبهای ترک دار مرا در حوض لبهای تو می انداخت
صدای عقل میگفت: « ايندو را از هم جدا سازید ! »
صدای تن ولی می گفت: « لبها را به هم دوزید »
و ما عمداً صدای عقل را از گوش می راندیم
و بعد از آن هم آغوشی
خدا ما را اسير خواب شیرین جوانی کرد!
و من سهم بزرگی از تو را در سینه میدادم - نفسهایت -
همان سهمی که بی او زندگی هیچ است
همان سهمی که بی او جسممان مرده است
- و دیگر سرنوشت روح نا معلوم!
که از دنیای بعد از مرگ ما چیزی نمی دانیم -
همان سهمی که بی او ...
عشق آيا سرد می گردد ؟!!
– و من انديشه کردم….
عشق بی او گرمتر از هر زمانی بود –
و من … آری …
نفسهای تو را در سینه میدادم
و این سهم بزرگی بود
ولی با آن اميدی که مرا با تو نگه میداشت
نفسهای تو جزء کوچکی بود از تمام تو
و خوابی بود
و من باور نمیکردم
بدین حد خوب و شیرین باشد این رؤیا!
و آیا … هیچ … رؤیا بود؟!!
و یا عین حقيقت بود و من رؤياش می دیدم؟!
به هر تقدیر شیرین بود
به هرصورت گوارا بود
شرابی که من از لبهای تو چیدم
تمام خوشه هایش را
و با انگشتهایم خوب افشردم
تمام دانه هایش را
و در چشم تو نوشیدم
تمام جرعه هایش را
و در آغوش معصوم تو سر کردم
تمام نشئه هایش را
و زيبا بود ؛
و بی اندازه زيبا بود
 
 
خواب روح ِ بيدارم
و احساس جدیدی بود
این در خواب بیداری!
و این آغاز خوب داستان شادمانی بود
و این سرفصل شیرین جوانی بود
چه فصل بی نظیری بود
نفسها اظطراب انگيز
بدنها سرد و شهوتناک
هوای بوسه ها شرجی
زمین بوسه ها سوزان
و ما – از يكدگر سرشار –
چه بی پروا جواب بوسه را با بوسه می دادیم!
که لذت ترس را می کشت
 
و بوسه سا تو بر صدها جهنّم باز می ارزید
و وقتی رنگ زيبای گناهان را به تن دادیم
چه دلمرده است رنگ عصمت دلها
زمان کم بود و ذره ذره دست آوردنت دشوار
تو را من ناگهان باید درون خویش می دیدم
و هرگز هم نفهمیدم
کدامین ورد باعث شد
 
 
تو را در صبح آن روز طلایی رنگ پاییزی
برای خویش بردارم؟!
کدامین نیمه شب دست دعایم را
خدا پراستجابت بر زمین آورد؟!
کدامین روز ایمان نگاهم بر تو کامل شد؟!
ولی امروز میدانم
که من تا آخرین مقدار ممکن با تو می باشم
که من تا یکقدم بعد از خدا هم باتو می باشم
و تو تا آخرین مقدار ممکن با منی امروز
و تو تا یکقدم بعد از خدا هم با منی هر روز
و لبریز از تو بودم وقتی از خود باز پرسیدم:
« تو را من دوست میدارم ؟! »
 
و در پاسخ به این تردید
و در حالی که لبها بی صدا بودند
تنم با حالتی واضحتر از هر جمله پاسخ داد:
« آری ... دوستت می دارم! »
و من جنبش شهوانی خون در رگم ، آنروز
پیام بوسه ها را درک میکردم
و آیا « دوست میدارم »
همین احساس را در خویش میگنجاند؟!
- یقیناً پاسخش منفی است
که سهم کوچکی از حس من نسبت به تو در « دوست دارم » بود
و « خواهم داشت » شاید بیشتر ... شاید ! »
که تا امروز
کلامی نیست کز تندیس این حس پرده بردارد
 
 
و شاید... « بی تو نتوان بود » ... شاید ... بهترین باشد. –
و اینک در فرود شعر « دلتنگم برایت » جمله ای زیباست
هنوز از گرمی آغوش تو سرشار سرشارم
وگرچه بوی تو روی تنم مانده است
و گرچه در سکوت کوچه میبینم تو را ، آرام در رفتن
دلم اما برای دیدنت تنگ است...
و بعد از تو سکوت خانه سنگین است
و پیش از تو،
سکوت خانه سنگین بود!
کدامین شعر من گویاترین شعر است
 
برای بی صدا بودن ؟!
کدامین شعر من وقتی
سکوت و انزوایم را بیاغازم
تو را آرام خواهد کرد؟!
و آیا هیچ شعری می تواند جای خالی مرا ...
هرگز!!
و بی تو بودن اینک نیک دشوار است
و گاهی از خودم پرسیده ام: « آیا
تو را هم مرگ خواهد برد؟!
و بعد از تو مرا دست که خواهد داد؟! »
و اما خوب می دانم
که بی پاسخ ترین پرسش
و بی پرسش ترین پاسخ
برای آدمی مرگ است!!!
 
و روزی می رسد آن لحظه آخر
- یکی از ما دو خواهد مرد! –
و ما بی هم ... چگونه می شود ...
هرگز!
و اینگونه
به جبر عشق
من بر آخرت مؤمن ترین گشتم
و رستاخیز  بعد از مرگ روز دیگری در هستی عشق است
و این فرصت که بعد از مرگ
شاید ما دوباره پیش هم باشیم
به آن ایمان و این اقرار می ارزید
 
 
و با این دید ، محشر ، روز زیباییست
و با این وعده دوزخ ، بهترین مأواست
و تصنیف بلند عشق تو امروز
در اوج خویش می رقصید
و من – تصنیف ساز عشق تو – امروز
تو را در اوج ِ تو دیدم
و پرسیدم که: « شادی چیست غیر از این
که تصنیف بلند عشق را در اوج خود بینی؟! »
و از اعماق قلبم شادمان بودم
و قانون بزرگ زندگی را خوب فهمیدم :
نه با اندوه باید ماند
نه غم را باید ازخود راند
 
 
2 نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 0:11  توسط پارسا  | 

 

Powered by explorer ◄┤

>